الدكتور فتح الله المحمدي (نجارزادگان)

192

تفسير تطبيقى (فارسى)

إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ و فرض ولاية اولى الأمر فلم يدروا ما هي ، فأمر اللّه محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أن يفسّر لهم الولاية كما فسّر لهم الصلاة و الزكاة و الصوم و الحج فلمّا أتاه ذلك ضاق بذلك صدر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و تخوّف أن يرتدوا عن دينهم و أن يكذبوه فضاق صدره و راجع ربه عز و جل فأوحى اللّه عز و جل إليه يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ . . . فصدع بأمر اللّه تعالى ذكره ، فقام بولاية على عليه السّلام يوم غدير خم . . . و أمر الناس أن يبلغ الشاهد الغائب . . . خداوند ، پيامبرش را به ولايت على عليه السّلام فرمان داد و بر او چنين نازل كرد : « تنها ولى شما خدا و رسول و مؤمنانى هستند كه نماز بپامىدارند و در ركوع زكات مىدهند » و [ نيز ] خداوند ولايت اولى الامر را واجب كرد ، آنان نمىدانستند اين ولايت چيست ، پس خداوند به محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمان داد ، ولايت را براى آنان تفسير كند همان‌طور كه احكام نماز و زكات و روزه و حج را تفسير مىكنند چون اين فرمان رسيد ، حضرت دل‌تنگ شدند و نگران بودند نكند مردم از دينشان برگردند و ايشان را تكذيب كنند حضرت به پروردگارش رجوع كردند [ و چاره خواستند ] پس خداوند چنين وحى فرستاد : « اى رسول آنچه بر تو نازل شد ابلاغ كن ، اگر نكنى رسالت آن [ خدا ] را به انجام نرسانده‌اى و خدا تو را از مردم نگه مىدارد . . . » پس حضرت به فرمان خدا امر ولايت را آشكار ساخت و به معرفى ولايت على عليه السّلام در روز غدير خم پرداخت . . . و به مردم فرمان داد تا حاضران به غايبان اطلاع دهند . . . « 1 » اين حديث مأموريتى كه خداوند در آيه تبليغ به عهده پيامبر نهاده را به خوبى تبيين مىكند و آن را با آيه ولايت و اولى الامر و اكمال پيوند مىدهد . ابو جعفر كلينى مضمون اين حديث را از طرق ديگر نيز نقل كرده است « 2 » ابن طاوس نيز آن را از

--> ( 1 ) . الكافى ، كتاب الحجة ، باب « ما نص اللّه عز و جل و رسوله على الائمة عليهم السّلام واحدا واحدا » ، ج 1 ، ص 289 ، ح 4 و ص 290 ، ح 6 و نيز ر . ك : الولاية ، ص 198 ، ح 31 و به همين مضمون ر . ك : فرائد السمطين ، ج 1 ، ص 314 ، ح 250 ، باب 58 . ( 2 ) . الكافى ، ج 1 ، ص 290 ، ح 6